بازگشت

من از ،راستای پرنده فروشها بر می گردم

پر از پروازهای باکره بود

مثل قدیم نیست

قناری ها باورکرده اند

زندگی

در حجم قفس را

با خواندن این قطعه شعر از آقای علی الفتی، شاعر کرد زبان دیارمان در کتاب خاکستری یاد ماهی قرمزی افتادم ،که هر سال آدمها با خودخواهی خود در تنگ بلورین جای می دهند تا زینت بخش سفره هفت سین باشد .بیچاره ماهی قرمز ، همچون قناری راستای پرنده فروشها باور کرده که زندگی همین تنگ بلور است .او اقیانوس را نمی شناسد ،و به قفس بلورین خشنود است .ودنیا را از پشت دیوارهای شیشه ای تماشا می کند .قناری در قفس نمی داند که می شود آزاد بود ،او چهچهه اش را برای آدمها می زند ، و نمی داند که رفقایش در دشت ودمن همچون دوستان طوطی بازرگان همه در پرواز شادی و چهچهه مستانه هستند، ولی افسوس که نه صاحب قناری به هندوستان می رود، ونه قناری زبان طوطی را داردو اما..............

در اعماق ضمیر ما دریایی از ذخایر معنوی نهفته است ،که باید به آن دسترسی پیدا کنیم.و از این همه موهبتی که خداوند در ذات و ضمیرمان قرارداده است،برخوردار شویم.قدرت این انرژی تمام هستی مارا در بر می گیرد.وبه ما اجازه می دهد در گستره وسیع افکار و رفتار هر کاری را جامه عمل بپوشانیم.    

این نیروی الهی دارای دو بخش خارجی وداخلی است،که بخش عمده نیرویی که تاکنون در طول زندگی از آن استفاده کرده ایم،نیروی خارجی است .این نیرو ،زندگی در جهان مادی را امکان پذیر می سازد،اما رضایت باطنی ، آرامش ، آسودگی خیال و سعادت جاودانی را برایمان فراهم نمی کند. 

بخش داخلی این نیرو همچون مواد کانی در دل خاک در وجود ما نهفته داست . جهان درون چه بسا وسیعتر از جهان بیرون است.بخش درونی ما سرشار از نور الهی که همانا شادی ، عشق ، حقیقت، آزادی ،پویایی و...است که پرتو این نور به زندگیمان روشنی می بخشد.هر گاه نتوانیم از این بخش از درون خود آگاه شویم،همانا بخش خارجی که همان زندگی مادی است ما را در حصار بلند وبی روزنه خود محصور می کند ،و امواج شگرف هستی که گسترش عشق و حقیقت و فراوانی دارد را از ما می-گیرد .انسانهایی که در دام این نیروی خارجی قرار گیرند از عشق به انسانها ،عفو وبخشش، کمک به همنوعان،مهربانی وگذشت،وخیر وبرکت معنوی دور شده و آرام آرام در قفس تنگ مادیات قرار گرفته ودنیای وجودی خود را همین چار چوب می بینند،که هیچ معنویتی درآن نیست ،و کم کم آنچنان غرق می شوند که فکر می کنند دنیا همین است که آنها دارند ،دنیایی خالی از احساس و عواطف انسانی وآزادگی ، اینجاست که انسان اسیر قفس بندگی می شود، بی آنکه خود بداند و یا بفهمد ، همچون قناری راستای پرنده فروشها وچه بسا بدتر از آن..............

ولی انسان دارای قوه  تفکر است ،انسانها در درون خود توان مندی هایی دارند که در طول زندگی می توانند  بر تمایلات نفسانی خود غلبه کنند، و شعور باطنی خود را که همانا نور الهی است  تقویت کرده وبا نزدیک شدن به  هسته والای معنوی خود  کمال فردی خویش را متجلی سازند .اینجاست، که  دیگر نام،حرفه، شماره شناسنامه،هویت واقعی انسان نیست ،و صرف نظر از اینکه تا کنون چه کرده ودر چه خانواده ای پرورش یافته ،وچه القابی را یدک می کشد ،یا از چه ملیتی است، راه   درست  اندیشی و نیک کرداری را پیشه کرده، و خدمت به خلق خدا وآزادگی و ازاد اندیشی را سر لوحه کار خود قرار داده ،و دست رد به تمامی قفس های بندگی و بردگی می زند. آنجاست که انسان هویت پیدا می کند.ولی بدا به حال کسانی که در مانداب نیستی بمانند و فکر کنند که زندگی همین است ،و پشت این پرده هیچ چیز دیگری نیست. اقتباس از "کتاب وجود متعالی انسان نوشته دکتر وین دایر"  

انسانها به  امید زنده اند هرگاه امید از آدمیان گرفته شود ویاس وهرمان در دل انها لانه کند انروز را باید مرگ جوامع بشری نامید .در طول قرنهای متمادی ودر شرایط بحرانی جوامع مختلف بشری ، انسانها فقط به امید فردای بهتر زنده مانده اند،به امید اینکه فردا روز دیگری است  ،و خورشید با طلوع دوباره اش راز بهتر زیستن را آشکار می کند.و همین  رمز موفقیت انسانها ورسیدن آنان به این مرحله ازرشد و پیشرفت بوده است

شاعر چیره دست کلهر زبان آقای جلیل آهنگرنژاد در شعر زیبای" ماسی" امید را چه زیبا به تصویر کشیده است.آنجا که ماهیها از سفر اجباری برمی گردند ودشت دوباره رنگ دریا به خود میگیرد والوند آغوش خود  را به روی ماهیها گشوده و آنان را برای گردش از سر شوق نه سفر اجباری دعوت می کند.

وآنجا که دختر صبح،سحر زیبا به دنبال چیدن سبزه به دشت و دمن می رود و آتش,این نماد دیرینه زندگی در سیاه چادر زبانه می کشد، و دوباره اجا ق ها شعله می افروزند.

 و اینک چند بیتی از اشعار آقای آهنگر نژاد:

له وشه وه گ ماسیه گان له یره چیَن

خاسیه گان،راسیه گان له یره چیَن

له وشه وه گ هه ر ده نگ شمشال نات

هه ر ده نگ وارانه گه یَ ئمسال نات

له بن دنیای خه زه وو بیَ که سی

دال سیه یَ چه فته ده نیوکیَ ره سی

هه م سمه دا له بن مال خه ما

قال سیه یَ کرده مل ئا له ما

ترجمه:                                     

آن شب که ماهیها از اینجا کوچیدند

خوبی ها وراستی ها نیز از اینجا پر بستند

از آن شبی که صدای شمشال نیامد

وصدای ترنم باران امسال به هیچ گوشی نرسید

از درون دنیای عذاب و غضب و غربت

کرکس سیاه کژ منقاری از راه رسیده است

وبر خانه غمگین دنیا سیطره انداخته است

وکرکس با صدایی سیاه جهان رامورد خطاب قرار داده است

.....................................

له و شه وه گ ماسیه گان هاتنه و

تاوه له ش شه و سیه گان هاتنه و

ده یشت له نوو هه م ره نگ ده لیا گریَ

 هه م ره نگ تاشه یل تماشا گریَ

ئه لوه ن نوو مه ی نه فه س تازه که ی

هه م دیوه ت سوو مه ی په ر پاقازه که ی

ئه لوه ن نوو ماسیه گانیَ چریَ

تا وه شه فه ق مه لهه م ژانیَ چریَ

تا گرَ ئا گر له سیه مال تیَ

هه ر ده نگ سه وز تن وشمشال تیَ

تا له ش دنیا پره له هات وچیَن

ماسی ده لیا پره له هات و چیَن

ترجمه:

آن شب که ماهیها به این دیار بازگشتند

وتا جسم شبهای پر از سیاهی آمدند

دامن دشت کم کم رنگ دریا می گیرد

وبه رنگ صخره های تماشا در می آید

الوند تازه،دنبال نفس های تازه می گردد

ودختر صبح،نیز بی خیال از غم های بزرگ  به سبزه چینی از بار مشغول است

الوند تازه ،ماهیهایش را می خواهد

وتا به سپیده صبح به دنبال مرهمی برای زخمهایش می گردد

تا شعله ی آتش از سیاه چادر زندگی بر می خیزد

مدام صدای سبز تو و آهنگ ناب شمشال  می آید

تا جسم جهان از آمدن و رفتنها سرشار است

ماهی دریا نیز از رفتن وآمدن ها سرشار خواهد بود

"در ضمن ترجمه اشعار توسط آقای آهنگرنژاد انجام شده است."