آخرین آپ سال 90

جشن نوروز باستانی بر ایرانیان پاک نهاد شاد باش میگوییم

شادباش


بانگ خروس از سرای دوست برآمد.
خیز و صفا کن که مژدۀ سحر آمد.

چشم تو روشن!
باغ تو آباد!
دست مریزاد!
همت حافظ به‌همره تو، که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!

بخت تو برخاست.
صبح تو خندید.
وز نفست تازه گشت آتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد.

گل به کنار است.
باده به کار است.
گلشن و کاشانه پر ز شور بهار است.
بلبل عاشق! بخوان به کام دل خویش!
باغ تو شد سبز و سرخ‌گل به برآمد.

جام تو پُر نوش!
کام تو شیرین!
روز تو خوش باد!
کز پس آن روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد.

رزم تو پیروز!
بزم تو پُر نور!
جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که بینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد.


هوشنگ ابتهاج (هـ . الف

               

نوروز باستانی بر ایرانیان پاک نهاد مبارک باد
پيشاپيش سال ١٣٩١ خورشيدى برابر با سالِ :
٧٠٣٤ ميترايى آريايى و
٣٧٥٠ زرتشتى و
٢٥٧١ شاهنشاهى را شاد باش ميگويم
هرچند از هجرت ١٣٩١ سال ميگذرد ولى سرزمين آريايىِ من :
٥٦٤٩ سال قبل از آن نوروز را جشن ميگرفت و
٢٣٤٧ سال پيش از آن مردمانِ اين ديار خدايى را ستايش ميكردند و كوروش
١١٨٥ سال قبل از آن دوستى را در جهان گُستراند.
آرى پيشينهِ سرزمين من بسى بيشتر از ١٣٩١ سال است

چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمان روا

جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرو مانده از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج روی زمین

به نوروز نو شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار

چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار

نیارست کس کرد بیکاریی
نَبُد دردمندی و بیماریی

زِ رنج و زِ بدشان نبود آگهی
میان بسته دیوان بسان رَهی

یکی تخت پرمایه کرده به پای
بَرو بر نشسته جهان‌کدخدای

نشسته بر آن تخت جمشیدِ کی
به چنگ اندرون خسروی جام می

مَر آن تخت را دیو برداشته
زِ هامون به ابر اندر افراشته

برافرازِ تخت سپهبد رَده
سراسر زِ مرغان همه صف زَده

به فرمان مردم نهاده دو گوش
زِ رامش جهان پر زِ آوای نوش

چنین تا برآمد برین سالیان
همی تافت از شاه ، فرِ کیان

جهان بُد به آرام از آن شادکام
زِ یزدان بدو نو به نو بُد پیام

چو چندی برآمد برین روزگار
ندیدند جز خوبی از شهریار

جهان سر به سر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی

سالروز بزرگداشت بزرگبانوی شعرایران خانم پروین اعتصامی گرامی باد

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر

که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژده‌ی نوروز میدهد ما را

شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است

بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم

درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست

میان آتشم و هیچگه نمیسوزم

هماره بر سرم از جور آسمان شرریست

علامت خطر است این قبای خون آلود

هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد

بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا

ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت

که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه

ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد

صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند

که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین

بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش

که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی

سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت

بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی

هنوز آنچه تو را مینماید آستریست

از آن، دراز نکردم سخن درین معنی

که کار زندگی لاله کار مختصریست

خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت

که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید

اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

          25اسفند سالروز بمباران شیمیایی شهر حلبچه

امسال در حالی به پیشواز بهار میرویم که در 24 سال پیش در چنین روزی

 مردم کردنشین شهر حلبچه یکی از شهرهای شمالی کردستان عراق توسط

رژیم بعث مورد حمله بمباران شیمیایی قرار گرفتند وهزاران زن ومرد

 پیروجوان وکودک در خاک وخون غلتید ند .مردم شهر حلبچه در حالی که

خود را برای استقبال از جشن نوروز وآمدن بهار آماده میکردند  بناگاه  داس

مرگ تمامی گلهای نوشکفته و دلیرمردان وشیرزنان کرد را به کام خود کشید .

ودر این روز بار دیگر جنگ چهره کریه خودرا در کشتار بیرحمانه انسانهای

 شریف وزحمتکش کرد نشان داد.بیاییم به یاد قربانیان این جنایت هولناک یک

دقیقه سکوت کرده  وهمدردی خود را با بازماندگان این قربانیان اعلام نموده

 وبرای حلبچه ومردمانش سربلندی و ایستادگی از دادار بزرگ خواستار باشیم .

هه له بچه هه لس چ وه خت خه وه    

چ وه خت خوسه و ماته مو ته وه

وه خت هیز گرتن وه ره و نوواسه

وه خت هه لپه رگه و هه لا هه لاسه

هه له بچه نه نیش ت وه ی ده رده وه

وه ی ده رد فه ره ی گران ده رده وه

بایه هیز بگری بو وسیه ی  وه  پاوه

به یره ق هیز بییه ی ت وه شاده وه

       سعدي شيرازي

بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار

صوفى، از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار
كه نه وقت است كه در خانه بخفتى بيكار

بلبلان، وقت گل آمد كه بنالند از شوق‏
نه كم از بلبل مستى تو، بنال اى هشيار

آفرينش همه تنبيه خداوند دل است‏
دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار

اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

كوه و دريا و درختان همه در تسبيح‏اند
نه همه مستمعى فهم كند اين اسرار

خبرت هست كه مرغان سحر مى‏گويند
آخر اى خفته، سر از خواب جهالت بردار

هر كه امروز نبيند اثر قدرت او
غالب آن است كه فرداش نبيند ديدار

تا كى آخر چون بنفشه سر غفلت در پيش‏
حيف باشد كه تو در خوابى و، نرگس بيدار

كه تواند كه دهد ميوه الوان از چوب؟
يا كه داند كه برآرد گل صد برگ از خار؟

وقت آن است كه داماد گل از حجله غيب‏
به درآيد، كه درختان همه كردند نثار

آدمى زاده اگر در طرب آيد نه عجب‏
سرو در باغ به رقص آمده و بيد و چنار

باش تا غنچه سيراب دهن باز كند
بامدادان چون سر نافه آهوى تتار

مژدگانى، كه گل از غنچه برون مى‏آيد
صد هزار اقچه بريزند درختان بهار

باد گيسوى درختان چمن شانه كند
بوى نسرين و قرنفل برود در اقطار

ژاله بر لاله فرود آمده نزديك سحر
راست چون عارض گلبوى عرق كرده يار

باد بوى سمن آورد و گل و سنبل و بيد
در دكان به چه رونق بگشايد عطار؟

خيرى و خطمى و نيلوفر و بستان افروز
نقشهايى كه درو خيره بماند ابصار

ارغوان ريخته بر دكه خضراء چمن‏
همچنان است كه بر تخته ديبا دينار

اين هنوز اول آذار جهان افروز است‏
باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار

شاخها دختر دوشيزه بالغ‏اند هنوز
باش تا حامله گردند به الوان ثمار

عقل حيران شود از خوشه زرين عنب‏
فهم عاجز شود از حقه ياقوت انار

بندهاى رطب از نخل فرو آويزند
نخلبندان قضا و قدر شيرن كار

تا نه تاريك بود سايه انبوه درخت‏
زير هر برگ چراغى بنهند از گلنار

سيب را هر طرفى داده طبيعت رنگى‏
هم بدان گونه كه گلگونه كند روى، نگار

شكل امرود تو گويى كه ز شيرنى و لطف‏
كوزه چند نبات است معلق بر بار

آب در پاى ترنج و به و بادام، روان‏
همچو در پاى درختان بهشتى انهار

گو نظر باز كن و، خلقت نارنج ببين‏
اى كه باور نكنى فى الشجر الاخضر نار

پاك و بى عيب خدايى كه به تقدير عزيز
ماه و خورشيد مسخر كند و ليل و نهار

پادشاهى نه به دستور كند يا گنجور
نقشبندى نه به شنگرف كند يا زنگار

چشمه از سنگ برون آرد و، باران از ميغ‏
انگبين از مگس نحل و در از دريا بار

نيك بسيار بگفتيم درين باب سخن‏
و اندكى بيش نگفتيم هنوز از بسيار

تا قيامت سخن اندر كرم و رحمت او
همه گويند و، يكى گفته نيايد ز هزار

آن كه باشد كه نبندد كمر طاعت او؟
جاى آن است كه كافر بگشايد زنار

نعمتت، بار خدايا، ز عدد بيرون است‏
شكر انعام تو هرگز نكند شكر گزار

اين همه پرده كه بر كرده ما مى‏پوشى‏
گر به تقصير بگيرى نگذارى ديار

نااميد از در لطف تو كجا شايد رفت؟
تاب قهر تو نداريم خدايا، زنهار!

فعلهايى كه زما ديدى و نپسنديدى‏
به خداوندى خود پرده بپوش اى ستار

حيف ازين عمر گرانمايه كه در لغو برفت‏
يارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

درد پنهان به تو گويم كه خداوند منى‏
يا نگويم، كه تو خود مطلعى بر اسرار

سعديا، راست روان گوى سعادت بردند
راستى كن كه به منزل نرسد كج رفتار

.       حكيم عمر خيام

بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است


مي نوش كه عمر جاوداني اين است

خود حاصلت از دور جواني اين است

هنگام گل و باده و ياران سرمست

خوش باش دمي كه زندگاني اين است


با دلبركي تازه تر از خرمن گل
از دست مده جام مي و دامن گل

زان پيشترك كه گردد از باد اجل
پيراهن عمر ما چو پيراهن گل

جشن چهاشنبه سوری برتمامی ایرانیان پاک نهاد مبارک باد

سور به معنای مهمانی وجشن میباشد واما چرا چهارشنبه سوری وچرا آتش-

 برافروختن وچرا از روی آتش پریدن ؟

بر اساس سروده های حکیم دانا فردوسی بزرگ سیاوش فرزند کاووس شاه در

 هفت سالگی مادر خود را از دست می دهد و پدر  همسر دیگری اختیار  می-

 کند از آنجا که همسر کاووس شاه سودابه زنی زیبا و دلفریب  و در عین  حال

 هوسباز بود در یک مهمانی شاهانه از دیدن سیاوش که  حالا دیگر جوان  رعنا

و زیبایی شده بود آتش هوس در دلش شعله ور گشت ودست به توطئه زد و با

ترفند سیاوش را به قصرش کشاند تا هر طور شده این جوان را به چنگ آورد ،از

 آنجا که سیاوش جوا نی پاک نهاد بود وسودابه را به چشم مادر می نگریست

تن به این ننگ نداده وبا خشم از قصر نامادری بیرون می رود وسودابه برای حفظ 

ابرو وبد نام کردن سیاوش وانتقام از او ماجرای یوسف وزلیخا را می افریند .

در این شرایط کاووس شاه که بسیار خشمگین  و  از  دست فرزند  دلگیر  است 

دستور کشتن اورا می دهد .که سیاوش برای دفاع از پاکدامنی خو د ا ز پدر

می خواهد که به او اجازه دهد از آتـش بگذرد اگر گناهکار باشد در آتش بسوزد

واگر بی گناه باشد سالم از آتش بیرون آید پدر قبول کرده و دستور می دهد آتش

 بزرگی بیافروزند.سیاوش که به پاکدامنی خودایمان داشت بدون هراس سوار بر

 اسب سیاهش از تونل آتش میگذرد واز سوی دیگر با چهره ای چون گل خرامان

 از آتش بیرون می آید .

 

    يكى شادمانى شد اندر جهان
ميان  كهان  و ميان  مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست
همه  كامه  دشمنان كرد پست
بدو گفت شاه، اى دلير جهان
كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا
بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد
نبد بر در گنج بند و كليد! ـ


اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيریم.
 

ادامه نوشته

مولانا  .دیوان شمس

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد  
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد


درگذشت بانوی گرانمایه نویسنده بزرگ ایرانی را به جامعه اهل قلم و مردم ایران تسلیت می گوییم

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در سال ۱۳۲۹ با آل‌احمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می‌شود. سیمین دانشور در هجدهم اسفندماه سال ۱۳۹۰ در خانه‌اش در تهران درگذشت.[

ادامه نوشته

 

 

مه لو چگةيلً بوچگ

سعيدعبادتيان

مه لوچگ! ئاي مه لوچگ!

مةلوچگةيلً بوچگ!

خوه شي بکة ن زمسان چو و

رووژه يلً ية خ بةسان چو و

خوه زيةودی نةو نم خوه زیةو

نايدن ونةو نم وه چةو

ئرميسةيلً چةودان

ده نوکةيل ًکةودان

جيک جيکًدان وه نزةو

مردًندان وه کزةو

خوه شي بکةن وه هار تي

دنياي نکونة وار تي

بچن خوه ش وه هاَلدا ن

ئرِاشة قةي با َلدا ن

منيش ئةگةرخه و بو نم

خوه م وه د با َلةو بو نم

له دنياي خوه م لاگرم

له جه مدان جا گرم

شامی کرماشانی

په‌ريشانم په‌ريشانم ولم كه‌

                                     دوچار ده‌رد پنهانم ، ولم‌ كه !

وه ده‌ردم ئاشنا كردي نه‌كردي

                                    سته‌مگه‌ر فكر ده‌رمانم ، ولم كه !

ولم كه تا نه‌وه‌يت كه‌س په‌ي وه ده‌ردم

                                  دو سه روژي كه مهمانم ، ولم كه !

نه‌گرت كه‌س ده‌عوه‌تم خوه‌م بيمه مهمان

                                  وه‌ كار خوه‌م په‌شيمانم ، ولم كه !

حه‌مامه ئي سراي سه‌رد و گه‌رمه

                                  بساو كيسه‌يي وه‌ ناو شانم ، ولم كه !

نه ساخت من وه‌ فولاده نه وه سه‌نگ

                                 هه‌ف هه‌شت ده تيكه سوقانم ، ولم كه !

ته‌نم زانم نه‌سيبِ مور و ماره

                                 نه مورم نه « سليمانم » ، ولم كه !

وه كامِ كه‌س نيه‌گه‌ردد چه‌رخ تا سه‌ر

                                نه ده‌رويشم نه‌ سولتانم ، ولم كه !

وه واويلاي دل هه‌ر شو ره‌وانه

                                سرشك غه‌م وه دامانم ، ولم كه !

 خه‌رابم كرد خه‌رابات خه‌يالت

                               وه ده‌س چود عه‌قل و ئيمانم ، ولم كه !

وه باده‌ي ته‌لخ جام زنده‌گاني

                             ده‌مي مه‌ست و غه‌‌زه‌ل خوانم ، ولم كه !

وه سه‌حراي خيال چون قه‌يس ثاني

                             تو كردي ويل و ويلانم ، ولم كه !

گوزه‌شت فه‌سل به‌هار و موسم باغ

                            وه فكر له‌رز زمسانم ، ولم كه !

له وه‌ ترسم بكيشد كار وه ها‌وار

                            نه‌كه‌ي كه‌س گوش وه ئه‌فغانم ، ولم كه !

ولم كه‌يد يا نيه‌كه‌يد ره‌حمي وه حالم

                             ته‌نم كردي وه زندانم ، ولم كه !

وه ئه‌رواح شه‌ره‌ف سوگند كه دائم

                            مه‌لول مه‌رگ وجدانم ، ولم كه !

شه‌ره‌ف كوشياد و وجدان جوانه‌ مه‌رگ بي

                            وه بي وجداني حه‌يرانم ، ولم كه !

وه كام دوشمه‌ن بووه‌م ئي دوس شكايه‌ت ؟

                            كه دوس بي قاتل گيانم ، ولم كه !

ولم كه ! ول كه‌رت نيم سوب له مه‌حشه‌ر

                            تو كردي خار دورانم ، ولم كه !

تو كردي بي سه‌ر و سامان « شامي »

                           وه مه‌ولا خوه‌م قه‌شه‌نگ زانم ، ولم كه !

 به نام دادار طبيعت

اين نوشتار به پيشنهاد دوست گرامي ام آقاي امير هاشمي مقدم در وبلاگم آگاهي رساني كرده ام .

شما را به خدا سوگند مي دهم ؛ ماهي قرمز نخريد ... !؟!

شما را به خدا سوگند می­دهم بس کنید این ادعای اشرف مخلوقات بودنتان را   ! کجا خدا گفته شما اشرف مخلوقات باشید تا جنگل ها را نابود سازید ؛ تا رودخانه­ها را آلوده سازید ؛ دریاچه­ها را بخشکانید ؛ نسل جانوران را منقرض سازید و باقیمانده ي آنها را برای لذت خودتان ، تنها و تنها برای لذت خودتان ، اسیر سازید ؟ کی گفته قناری کوچک درون قفس ، «مستانه» می­خواند ؟ کی گفته طوطی درون قفس ، «شکرسخن» است ؟ کی گفته ماهی قرمز را اگر از تنگ آب بیرون بیاوری ، می میرد ؟ اصلا کی به شما اجازه داده ماهی قرمز را درون تنگی بیندازی که حالا اگر بیرونش بیاوری ، خواهد مرد ؟ متنفرم از آن ها يي که پرندگان را در قفس ، زندانی تکبر خودشان کرده­اند . و تلاش ماهي ­ها را برای بیرون آمدن از تنگ کوچک تنهایی شان ، با ولع تمام به نظاره می نشینند . تاکنون شده یک بار خودتان را به جای این جانداران مادر مرده قرار بدهید ؟ ببینید چه لذتی دارد این که همه عمرت را در زندانی باشی که حتی گاهی نمی توانی بال هایت را به­ طور کامل در آن بگشایی ؟ و این که خوراکت تنها محدود به یک نوع (ارزن یا گندم یا هر کوفت و زهرمار دیگری) باشد ؟ و از دیدن گروه­های هم نوعت محروم شوی ؟ و آرزوی داشتن جفت را به گور ببری ؟ یا دست ­بالا اگر جفتی داشته باشی ، همانی است که عده­ای انسان­نما برایت با هزار منت آورده­اند و تو باید برای همین هم خدا را سپاس بگویی ؟

اکنون سومین سال است که درباره ي این موضوع در وبلاگم مطلب می نویسم . که درباره ي سنت جدید و غیرایرانی ماهی قرمز روی سفره هفت سین در وبلاگم می نویسم . نزدیک دو ماه است که دارم تلاش می­کنم یک سازمان مردم­نهاد (NGO) را در شهر نور به ثبت برسانم . دچار دستگاه بی ­سر و ته بوروکراسی ایرانی شده­ام . ثبت­نام تنها از طریق سایت وزارت کشور امکانپذیر است . سایت هم در مرحله ي آزمایش بوده و هر چقدر هم جان بکنی ، نمی­شود ثبت نام کرد . جالب آنکه مسوول این سازمان ها در اداره ي مربوطه ، خودش هم نمی­تواند وارد سایت شود ؛ اما تنها راهش همین است ! می­خواستم این برنامه آگاهی­رسانی درباره ي نادرست بودن خرید ماهی قرمز برای سفره عید را از طریق گروهی که تشکیل داده­ام پیگیری کنم ؛ اما گویا امسال هم من مانده­ام و همین وبلاگ . و البته امیدی که به شما خوانندگان دارم . به ویژه آنهایی که خودشان هم وبلاگ دارند . خواهش می­کنم در وبلاگ­های­تان ، در برگه هاي فیس­بوک­تان ، در پیامک هايتان، در گفتگو با دوستان­تان ، و در هر جا و هر زمان که می­توانید، در این باره آگاهي ­رسانی کنید . آگاهي رسانی کنید که ماهي ها هم حق زنده ماندن دارند ؛ که ماهي ­ها هم حق «آزادانه» زیستن دارند ؛ که این موجودات هم حساس­اند . به­گونه­ای که «با سر و صداهای ناگهانی و ضربات و تکان های زیاد ممکن است ماهي ­ها سکته نمایند و از بین بروند ؛ بدنشان نیز به آفتاب حساس است و با آفتابی که از پنجره می­تابد ، ممکن است بدن ماهی آسیب دیده و بسوزد» (1) که این سنت ماهی سفره هفتت سین ، وارداتی است از فرهنگ چینی ؛ آن هم به نادرست . «۸۰ سال پیش به همراه ورود چای به ایران ، ماهی قرمز نیز که سمبل عید چینی است به سفره­های هفتت سین مراسم عید نوروز ما وارد شد ؛ غافل از این که در عید چینی ماهی قرمز را رها می­کنند تا زندگی جریان یابد و ما ماهی قرمز را اسیر تنگ بلورین می­کنیم تا هم زمان با رشد سبزه­های سفره­هاي ­مان و باروری زمین هر روز او را به مرگ نزدیک و نزدیك ­تر کنیم  .جالب است بدانید در هیچ کدام از مراسم سنتیي مان درباره ي نوروز ، ماهی قرمز جایگاهی ندارد . در میان رسوم زرتشتی در سفره ي عید ، انار به نشانه باروری و عشق و یا سیب سرخ درون ظرف آب مقدس رها می­شود تا عشق و باروری همچنان پاینده بماند . اگر ایراني ­ها می­دانستند که ماهی قرمز هیچ ریشه تاریخی در سفره ي هفت سین ندارد ، به جای پرداخت برای خرید و قتل ماهی های قرمز به بهانه ي عید ، سیب قرمز یا انار را در آب رها می­کردند که ریشه در تاریخ این دیار دارد . هر سال ایام عید ۵ میلیون قطعه ماهی می ميرند . ۵ میلیون قطعه ماهی قرمز به خاطر رنگ و لعاب سفره ي هفت سین ، به خاطر هیچ . و عجیب نیست اگر بدانیم در صورتی که ایرانی ها از خرید ماهی قرمز منصرف شوند ، این تجارت سیاه روزی پایان خواهد یافت . عجیب نیست اگر باور کنیم سیب سرخ یا انار همان سرخی هفت سین ایرانی است که ریشه در تاریخ چند هزار ساله سنت ما دارد . عجیب نیست اگر تابلوی معروف هفت سین کمال­الملک را در کاخ گلستان به تماشا بنشینیم و ببینیم که او نیز ماهی قرمز را میان سفره هفت سینش طراحی و نقاشی نکرده است» (2)

عاجزانه از تک تک شما می­خواهم ابتدا خوب به این نوشته ، و به عاقبت این 5 میلیون قطعه ماهی که می­توانستند در آب های آزاد برای خودشان ، بین 25 تا 40 سال زیستن را تجربه کنند بیندیشید . و به فریب هایی که خودمان را دچارش کرده­ایم ؛ که «اگه آبش رو مرتب تمیز نگه داری ، زنده می­مونه» ، «بعد از سیزده به در ، توی رودخانه رهايش می­کنم» یا «می­ذاریمش توی حوض» یا ... پاسخ جمله هاي اول و سوم را که در بالا نوشته­ام ؛ اما بی تردید آن ها که ماهی های قرمز را در رودخانه ها و دریاچه­ها رها می­کنند ، آگاهي كافي درباره ي زیان های این کار و بر هم خوردن زیست بوم جانوری ندارند . که این ماهی های قرمز در محیط های غیربومی در اثر خوردن تخم ماهی های دیگر و همچنین جفت گیری با آن ها ، زیست بوم را به هم می ریزند (3) ، و نیز قارچ های روی بدن این ماهی ، باعث بیماری سایر ماهی ها می­شود (4) و چندین و چند اثر ویرانگر دیگر ... !؟!

همین حالا گوشی تان را بردارید ؛ و در کنار آن ده ها و شاید صدها پیامکی که هر روز می فرستید ، از همه ي دوستان و آشنایانتان بخواهید که ماهی قرمز نخرند . اگر بخواهیم ، می توانیم با یاری یک دیگر ، موجی به راه بیندازیم . بی تردید نمی توانیم امسال یا سال دیگر جلوی این تجارت سیاه را بگیریم . اما می­توانیم اثری قابل توجه در کاهش این عمل غیرانسانی بگذاریم . اگر در وبلاگ­تان این نوشته یا نوشته­ای شبیه این را گذاشتید (5) ، به جمع ما بپیوندید . حتما آگاهي ­رسانی کنید تا شما را نیز به جمع مخالفان این عمل غیرانسانی بی فزاییم . این کار را نه برای شهرت وبلاگ شما ، بلکه برای نشان دادن زيادي کسانی که هنوز به انسانیت پایبندند انجام می دهیم . نکته مهم تر این که دیگران را هم تشویق کنیم که این آگاهی رسانی را از راه وبلاگ ، ایمیل یا پیامک انجام دهند . چطور دلمان می­آید سال نو را در کنار سفره­ای آغاز کنیم که يك زندانی دَم مرگ را در چنگال خود دارد ؟ زندان ، زندان است ؛ چه فرقی می کند اسمش اوین باشد ، یا کهریزک ، یا تنگ شیشه­ای ؟ یا قفس ؟

منبع :

۱) وبلاگ آقاي امير هاشمي مقدم ، http://www.moghaddames.blogfa.com

۲) اندكي ويرايش و اضافه از علي كرمي ، مدير وبلاگ

[ 89/12/20 ] [ 17:12 ] [ علی کرمی ؛ کارشناس محیط زیست ]

برگرفته از وبلاگ علی کرمی "محیط زیست واثار باستانی استان ایلام"

 

احمد شاملو

نوروز

شعری از احمد شاملو

 

سالی

         نوروز

              بی چلچله بی بنفشه می آید،

بی گردش مرغانه ی رنگین

                              برآینه

وجنبش ِ سردِ برگِ نارنج

                               برآب.

 

سالی

        نوروز

             بی گندم سبز و سُفره می اید،

بی رقص عفیفِ شعله

                            در مَردَنگی

بی پیغام ِ خموش ِ ماهی ها

                                    از تُنگ:

 

سالی

         نوروز

              بی خبر می آید.

با مردانی که سنگینی انتظار

بر شانه های خمیده ی ایشان است:

لاله های سوخته

                      نام های ممنوع خود را باز می یابند

و تاقچه

           با کتاب ها

                        تقدیس می شود.

در گذرگاه های شهادت

شمع های خاطره افروخته خواهد شد،

دروازه های بسته

                       به ناگاه

                               فراز خواهد شد،

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی

                  به خنده باز خواهد شد

و نوروز در معبری از غریو

تا شهر خسته

                   پیشباز خواهد شد.

 

سالی

          آری

              بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهد شد.

                              

 

پیرەمێرد‌:

ئەم ڕۆژی ساڵی تازەیە نەورۆزە ھاتەوە
جەژنێکی کۆنی کوردە بە خۆشی و بە ھاتەوە

مەولەوی:

نیشانەی نەورۆز وادەی وەھارەن
یا نەشئەی ئامای نامەی نیگارەن

ھەژار:

مزگێنی دا بە ‌سروە بای بەھاری
وا ھاتەوە نەورۆزی کوردەواری

محمدرضا شفیعی کدکنی :

کوچ بنفشه ها
در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه هاي مهاجر

 
زيباست
در نيمروز روشن اسفند


وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران


با خاک و ريشه
ميهن سيارشان


در جعبه هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي آورند


جوي هزار زمزمه در من
ميجوشد


اي کاش
اي کاش آدمي وطنش را


مثل بنفشه ها
در جعبه هاي خاک

 
يکروز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست


در روشناي باران
در آفتاب

 

قطعه شعری از زنده یاد :فروغ فرخزاد

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد

آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

جامه ی عید

شعری از خانم سیمین بهبهانی

سرخوش و خندان ز جا برخاستم
خانه را همچون بهشت آراستم


شمع های رنگ رنگ افروختم
عود و اسپند اندر آتش سوختم


جلوه دادم هر کجا را با گلی
نرگسی یا میخکی یا سنبلی


کودکم آمد به برخواندم ورا
جامه های تازه پوشاندم ورا


شادمان رو جانب برزن نهاد
تا بداند عید، یاران را چه داد


ساعتی بگذشت و باز آمد ز در
همچو طوطی قصه ساز آمد ز در


گفت: "مادر! جامه ام چرکین شده
قیرگون از لکه های کین شده


بس که بر او چشم حسرت خیره شد
رونقش بشکست و رنگش تیره شد


هر نگاه کینه کز چشمی گسست
لکه یی شد روی دامانم نشست


از حسد هر کس شراری برفروخت
زان شرر یک گوشه از این جامه سوخت


مانده بر این جامه نقش چشمشان
کینه و اندو ه و قهر و خشمشان"


گفتمش: "این گفته جز پندار نیست"
گفت : " مادر! دیده ات بیدار نیست


جامه تنها نه که جان فرسوده شد
بس که با چشمان حسرت سوده شد


از چه رو خواهی که من با جامه یی
افکنم در برزنی هنگامه یی


جلوه در این جامه آخر چون کنم
کز حسد در جام خلقی خون کنم


شرمم اید من چنین مست غرور
دیگران چون شاخه ی پاییز، عور


همچو ماهی کش نباشد هاله یی
یا چو شمعی کو ندارد لاله یی


بر تنم این پیرهن ناپک شد
چون دل غمدیدگان صد چک شد


یا مرا عریان چو عریانان بساز
یا لباسی هم پی آنان بساز!"


این سخن گفت و در آغوشم فتاد
ککلش آشفت و بر دوشم فتاد


اشک من با اشک او آمیخت نرم
بوسه هایم بر لبانش ریخت گرم


گفتمش:" آنان که مال اندوختند
از تو کاش این نکته می آموختند


کاخشان هر چند نغز و پربهاست
نقش دیوارش ز خشم چشم هاست


گر شرابی در گلوشان ریخته
حسرت خلقی بدان آمیخته


شاد زی، ای کودک شیرین من
از رخت باغ و گل و نسرین من!


از خدا خواهم برومندت کند
سربلند و آبرومندت کند


لیک چون سر سبز، شمشادت شود
خود مبادا نرمی از یادت شود


گر ترا روزی فلک سرپنجه داد
کس ز نیرویت مبادا رنجه باد!"

  شمس الدين محمد حافظ شيرازي

ز کوى يار مي آيد نسيم باد نوروزى
از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى

چو گل گر خرده اى دارى خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سوداى زراندوزى

ز جام گل دگر بلبل چنان مست مى لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزى

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانى
به گلزار آى کز بلبل غزل گفتن بياموزى

چو امکان خلود اى دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزى و بهروزى

طريق کام بخشى چيست ترک کام خود کردن
کلاه سرورى آن است کز اين ترک بردوزى

سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آى
که بيش از پنج روزى نيست حکم مير نوروزى

ندانم نوحه قمرى به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى

مي اى دارم چو جان صافى و صوفى مي کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اى شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازى و گر سوزى

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقى که جاهل را هنيتر مي رسد روزى

مى اندر مجلس آصف به نوروز جلالى نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزى

نه حافظ مي کند تنها دعاى خواجه تورانشاه
ز مدح آصفى خواهد جهان عيدى و نوروزى

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزى

 

به پاسداشت فرا رسیدن نوروز باستانی و بهار دل انگیز اشعاری از شاعران

 بنام در وبلاگ می گنجانم باشد که بوی خوش اشعار با شکفتن گلهای

بهاری در هم آمیزد و دمی ما را سرمست از باده خوش نوروز کند.

ومورد پسند نازک خیالان ادب دوست قرار گیرد.

ادامه نوشته

خه‌یالی ئه‌سپ ره‌م کردی وه‌هاره

 

غزلی زیبا از آقای جلیل آهنگر نژاد

 

له زه‌یو ئه‌سره‌یل واران هه‌لکه‌نیدهم

 

خه‌م دیوری وه‌هاران هه‌لکه‌نیده‌م

 

غه‌ریبی که‌یده کوولم چیو مه‌لیوچگ

 

سفیده‌ی سوو له داران هه‌لکه‌نیده‌م

 

گلاراو ئه‌ر بکه‌م مه‌ینم مه‌که‌ن دی

 

هنا‌ی هیوری له شاران هه‌لکه‌نیده‌م

 

هه چیو که‌نگلاشنگی ده‌یده‌م وه واوا

 

له ملک سه‌وز جاران هه‌لکه‌نیده‌م

 

خه‌یالی ئه‌سپ ره‌م کردی وه‌هاره

 

هه چیو ته‌نیا سواری هه‌لکه‌نیده‌م

 

 

ھە لوە ن


کە پو لە شونم نە گیر بیلا بچم لە ێ شارە


قە ڵ پە نجە داسە گیا نم تانە ێ ئێ کە سوکارە


ھە ڵ وە ن لە تیە نی مردیە و ناو کە ل ریچە ێ پە ریە


تا کە ێ بوسم وە تە مە ێ گولێگ لە ێ وشکە دارە


چقیرە داسە گیانم دە رد بێ دە سڵاتی


 ئمرێگە ھا لە شانم ساێە ێ ئێ زە ردە مارە


کە پو یادێ وە خە ێر بوخاک کوچە ێ یارە گە م


قە ور ئە زرە تە یلمە تە نیا کوچە ێ ئێ شارە


دڵم وە ریخێ شکان دی سە رمە نە لە سە رم

 
سون باوانێ برمێ ئە و یار سە روێن لارە


شعر از "آقای علی الفتی"

هر کس بوی عشق بیو له یانش         گیانم وفدای خشت کاشانش

چکیده ای از زندگی عارف وارسته حضرت میر محمد صالح ماهیدشتی

از میان کردان علما وعرفایی بزرگ برخاسته وجهان علم وعرفان را با نور خود

منور نمودند.سید صالح به سال ۱۲۵۰ هجری در ماهیدشت از توابع کرمانشاه

به دنیا آمد . در عنفوان  جوانی ترک  اقوام  نموده و  یکی از حجرات مسجد را

اختیار وبه کسب علم و دانش پرداخت وبیشتر عمر گران بهایش را صرف اصول

 مبدا ومعاد نمود .ولی سر پرشور او ماندن در یکجارا پسند نیامد وبنا را بر سیر

سلوک در وادی عشق گذاشت.شهرت سید بیشتر به سبب درویشی او ست.

سید در آغاز جوانی سفری به شیراز می کند ودر آنجا با بزرگان وشیوخ معرفت

 آشنا میشود .از جمله ایشان منور علیشاه می باشد که سید ارادت خاصی

 به ایشان پیدا می کند.وهمانجا در محضر آن جناب سیر وسلوک درویشی را

 طی کرده وچندین بار نیز به کاشان خدمت عبدالعلی شاه رفته و در نهایت اجازه

حضور در محضر ایشان را می یابد.

چون که من مجنون کوی نجد کاشیم           له دولت عشق دیوانه باشیم

عاشق  عارف  روزگارانم                          باطن باطن باطن دارانم

سید بعد از اجازه یافتن در محضر بزرگان معرفت با لقب حیران علیشاه به شهر

 خود باز می گردد وبه ارشاد عاشقان طریقت می پردازد.از جمله مریدان حضرت

دوست ابوالقاسم لاهوتی انقلابی معروف کرمانشاهی ودیگر میرزا حسین خان

 فرهنگ زنگنه ملقب به نظام الدین متخلص به نظامی وهمچنین ناصری

 کرمانشاهانی وشاهزاده امیر محترم دولت شاهی ونواب احمد میرزا صارم

امیر تومان میرزا ابوالقاسم خان مستوفی "سهیلی خوشنویس" و............

می باشند.مریدانش در مسیر معروف دروازه اصفهان بر مزار آقا محمد تقی کرمانی

 ملقب به مظفرعلیشاه برای آقا سید صالح خانقاه با شکوهی ساختند ودر زمان

حیات سید ایام سوگواری سالار شهیدان واعیاد مذهبی در این خانقاه برگزار میشد

سید در زمان حیات پربارشان اشعار بسیار نغزی سروده اند که به اهتمام جناب آقای

 محمد علی سلطانی گرد اوری وبه نام کنز العرفان وبا خط زیبای خانم فریبا مقصودی

چاپ و  در اختیار عموم قرار دادند.ودر سیزدهم جمادی الثانی ۱۳۲۳ هجری قمری برابر

با۱۲۸۴شمسی به رحمت ایزدی پیوست وبنا به وصیت ایشان در جوار آرامگاه میرزا

محمد تقی مظفر علیشاه "مولوی ثانی"مدفون گردید. مزارش محل اهل دل است .

روانش شاد...دفنم کن له پای خمخانه شراب //   تا له محشر مست بیدار بوم له خواب

واینک اشعاری از حضرت سید صالح ماهیدشتی:

شای درویشانم                               من عبد عبید شای درویشانم

بیزار له گروه زهد فروشانم              عبد   زرخرید  ژنده   پو شانم 

قول  قلندر  دایم  ذکر من                   سری له اسرار  پنهان  فکرمن 

زمین تخته پوس تخت عاجمن             ترک تاج و تخت  ترک  تاجمن

سلسله کشکول فقر له مشتمن              تار محبت له رشته  پشتمن

سنگ قناعت مایه دستمن                  نفس اسیر جوع بسته شستمن

گلبانگ اذان شاخ نفیرمن                  منتشام نماز   قبله م    پیرمن

دست وپای طلب اسب وزینمن           زبان  پیرم  تبر  زینمن 

خرقه م حجابن ژدیدار دوس              وینه ی قلندر برلوام له پوس

شریعت چراغ طریقت رامن             حقیقت مقصود ، ختم کلامن

سید صالح بنده عبد علی شاهن //       شاهان بنده ی او،او بنده ی شاهن  

محرم درگاه  ا و لیای حقن                امین  اسرار  حق  مطلقن

یادش گرامی باد.