شێر كوردی په‌پوڵه :دوكتور ئاوات ساڕێژ "از افتخارات ایل کلهر"
پێشكه‌ش وه گێشت مناڵه‌یلیێ كوردستان ك په‌پوڵه‌ێ ژیانن
من په‌پۆڵه‌ێ قه‌ێ گۆڵم
نه‌رم و جووانه مه‌نزڵم
نازارم وشرینم
خاڵدارم و ڕه‌نگینم

دایكم وه‌هارو ده‌یشته
سرۆشت له‌لام به‌هه‌یشته
خواردنم شیره‌ێ گۆڵه
فه‌‌ره تامه وه دڵه
گه‌ردم وماچێ گۆڵ كه‌م
تا خوه‌شی هه‌س منیش هه‌م
دوسێ په‌پریته‌ێ دارم
وه‌وه‌ێ هه‌سه‌ڵه یارم
به‌شی من و به‌شی ئه‌ۊ
تا بتوای فه‌ره‌س له زه‌ۊ
گۆڵ وه بارێ به‌ونیه
به‌شم فه‌ره‌س كه‌م نیه
شه‌و له هاوشی گۆڵ خه‌فم
ڕووژیش له لاێ گۆڵ كه‌فم
ژیه‌م ژیه‌م وه شادی
باڵه‌و گرم وه ئازادی
ماڵ م̊ ها له گۆڵزار
كه‌ێ تیه‌یده ماڵم نازار!
تا خڕ بخوه‌یم وه یه‌كه‌و
ژیان بكه‌یم وه پیه‌كه‌و......

ئه‌گه‌ربایدن چله گۆڵ وه ده‌مه‌و بوو

زه‌مینێ ساف تر وسانێ كه‌مه‌و بوو

ت̊ هووری ئاوه‌گانی خوه‌د نیه‌زانی

هه‌ناێ بایدن وڵات خاتر جه‌مه‌و بوو

ماموستا سه‌ئید ئباده‌تیان"بانان"

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                 فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی

                                 رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

                                که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند
کاین مرغ شیدا
                               کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شب
مرگ، از بیم ، آنجا شتابد
                               که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم ، که باور نکردم

                               ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

                               شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی! آغوش وا کن

                                که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
                                                                          مهدی حمیدی

از کتاب بال‌هايي براي پرواز
 
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.
باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ي جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.
روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي...
باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...

برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز
نوربرت لش لايتنر


   نوشته شده توسط کوروش شیرزادی بیستونی"از وبلاگ بیستون کوه"

شعر از: احمد حیدر بیگی شاعر نویسنده و منتقد اسلام آبادغرب"ایل کلهر"

(کتیبه)

لبخند می زنند که خوشحالمان کنند
با عشوه ای و خنده ای اغفالمان کنند
این روزگار نکبت خود آفریده را
از گردش ستاره ی اقبالمان کنند
آن خانه ای که خانه ما را خراب کرد

کوی مراد و کعبه آمالمان کنند
مثقال را به سفسطه خروار کرده اند
ما صخره وار مانده که مثقالمان کنند
با خون دل زمین خدا را به دست ما
هموار کرده اند که پامالمان کنند
در سرگذشت خاک چنین قصه هیچ نیست
خود می کنیم چاله که تا چالمان کنند
ریز و درشت می کنند بیدار و خفته را
نوبت گرفته ایم که غربالمان کنند
شمشیر می کشند به روی زبان سرخ
تا در سکوت کور و کر و لالمان کنند
ما چون کتیبه در دل این کوه زنده ایم
گو با هزار شعبده ابطالمان کنند

 

بختیار علی» متولد ۱۹۶۰ شهر سلیمانیه کردستان عراق است. تحصیلات زمین شناسی را در دانشگاه بغداد به پایان رسانیده است. در اوایل دهه ۹۰ میلادی رهسپار کشور آلمان میگردد و تاکنون در آنجا ساکن است. وی یکی از نویسندگان پُرکار کُردیش است که در زمینه های مختلفی قلم می زند. از جمله تاکنون چهار رمان با عنوانهای «مرگ دُُرّدانه ی دوم» - «غروب پروانه» - «آخرین انار دنیا» و «شهر موزیسین های سفید» و چندین مجموعه شعر از جمله «گناه و کارناوال» - «جلٌاد» - «کتاب آدمکشها» - «بوهیمی و ستاره ها» - «کار کردن در جنگلهای فردوس» و ... را به چاپ رسانیده است. همچنین تألیفات متعددی اعم از کتاب و مقاله را در زمینه های نقد، جامعه شناسی، سیاست و ... دارد. آخرین اثر وی رمان «شهر موزیسین های سفید» است که به تازگی از سوی  «چاپخانه رنج» در تیراژ ده هزار جلد روانه بازار شده است.واینک شعر زیبایی از ایشان:

.

التماس دوم

خدايا

به كبوتر بگو مرا ببخشد

حلالم كند

بر و ستاره عفوم كنند

مرا ببخشند آفتاب و مهتاب

خداي من

بگذار از جواني و دريا بگذرم

بگذار از پروانه و خيال

بگذار از غم حقيقت بگذرم

تا برسم به شكوفه ي محال .

خداي من

مرا ببخشند آنهایی که به دنیایم آوردند

مرا ببخشند آنهایی كه به دنيايشان آوردم

مرا ببخشند آنها كه چون آنها بودم

مرا ببخشند آنهايي كه چون من بودند .

قبل ِ مرگ

پیش از کُشتنم پرسید: از کدامین ملتی؟

از تبار گُل، یا که از نسل درختان

از نسل تبسم یا از نم نم گریه

پرسید:

خانه تان نزدیک باغچه ی تعلیق زمان بوده است

یا در نزدیکی بی صدا ثانیه های خُودکُشتن گُل؟

خانه تان نزدیک نفس های گُل میخک بوده است

یا که در کوچه ی بن بست درنگ گُل نرگس؟

پرسید از من:

با چند گام از روشنی و تابناکی، می رسی تو به خیابان یقین

با چند دم از شبنم، می رسی به بازار پروانه ها

نگاهم می کرد،  می گفت:

تو از نسل گُل هاي گندم گون زیبارو  نیستی؟

در مدرسه ی خداوندی گیلاس

دوستی داشتی، آواز سروش، از دهان گُل سرخی می خواند

رفیقی داشتی، برای اناری لب بسته استخاره می کرد

من ترا در خیابان خوشبختی دروغین دیده ام

دست های تو را در دست پر زرق طلاگون پگاهي  دیده ام

از خواب هایت پیداست

همه ی خاک زمین را درنوردیدی

تمام  شیشه بشکسته های خانه ات، دلیلی بر همصحبتی ات با شب اند

نسترن های فرو ریخته در حیاط خانه ات، نشان از خیزش تو تا بیکران دارد

به روی اشک هایت نوشته است:

اتفاقی، در غروبی ابدی، می رسی بر سر در حشر، و در آن جا می بینی، یک نفر، پیش از کشتنت، از تو می پرسد:

از کدامین ملتی، از نژاد بادی یا از نژاد سیلاب؟ از کدام نسلی تو، نسل گُل، یا نسل پروانه؟