یلدا مبارک

آنگاه که تولد دختری بیگناه مایه ننگ عربها بود، آنگاه که زندگی برای دخترکان ساعتی به طول نمی انجامید،نیاکان ما،بلند ترین شب سال، یلدا شب تولد مینو ،الهه زن، میترا، الهه خورشید را شب زنده داری می کردند، برای گرامی داشت مقام مقدس زن، این شب  وهمه شبهای پر ستاره ایرانی پیشاپیش پیشکش عزیزان، آرزو دارم در پس یلدای زندگیتان زایش خورشید را..............

 با توجه به اینکه ما در عصر ی زندگی میکنیم که جوامع وملل هر روز به هم نزدیکتر شده وشعار دهکده جهانی علیرغم  مخالفتهای بسیاری از حاکمان در شرف تحقق است .دیگر صحبت در باره یک ملیت خاص فقط جدا سازی فرهنگ هاومردم ازهم می تواند باشد .زیرا مردم جهان با هر زبان و ملیتی می توانند دوست و برادر هم باشند واز فرهنگ وادبیات غنی یکدیگر استفاده کنند.پس من بر خودم لازم میبینم که در راستای این حرکت جهانی با حفظ هویت ملی و دینی وقومی از ادبیات .هنر .عرفان .و... ملل مختلف بهره جسته و در این وبلاگ از آن استفاده نمایم.تا شاید بتوانم در این برهه زمانی دینی ادا کرده باشم.تا هر کس با هر سلیقه  ودیدگاهی از آن استفاده کند.  درج مطالب متنوع در وبلاگ را به حساب پراکنده گویی نگذارید زیرا این وب مختص یک مسیر محدود نیست ومن دوست دارم در تمامی زمینه های ادبی وهنری وعرفانی چه در ادبیات کردی وچه در ادبیات فارسی بنویسم زیرا اعتقاد بنده این است که ادبیات این دو زبان از هم جدا نیستند و وجوهات مشترک آنان طی هزاران سال در هم گره خورده است .وهر کسی که بخواهد این دو زبان را ا ز  هم تفکیک کند نسبت به زحمات هزاران ساله این ملت  ظلم روا داشته است.بیاییم با کنار گذاشتن تعصبات خشک وناسیونالیستی خود را ازحصار تنگ نظری های قومی رها نموده واز اقیانوس بیکران علم وادب فرهنگ های دیگر اقوام ایرانی ودیگر ملل  بهره جوییم.به امید آنروز

حکایت از گلستان سعدی:

ملك زاده اي را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروي . باري پدر به كراهت و استحقار درو نظر مي كر د . پسر بفراست استيصار بجاي آورد و گفت : اي پدر ، كوتاه خردمند به كه نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر .

اشاة نظيفة و الفيل جيفية.

3اقل جبال الارض طور و انه

لاعظم عندالله قدرا و منزلا

آن شنيدى كه لاغرى دانا

گفت بار به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعيف بود

همچنان از طويله خر به

پدر بخنديد و اركان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.

تا مرد سخن نگفته باشد

عيب و هنرش نهفته باشد

هر بیشه گمان مبر نهالى

شايد كه پلنگ خفته باشد

شنيدم كه ملك را در آن قرب دشمني صعب روي نمود . چون لشكر از هردو طرف روي د رهم آوردند اول كسي كه به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت :

آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من

آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري

كان كه جنگ آرد به خون خويش بازي مي كند

روز ميدان وان كه بگريزد به خون لشكري

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني مردان كاري بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :

اى كه شخص منت حقير نمود

تا درشتى هنر نپندارى 4

اسب لاغر ميان ، به كار آيد

روز ميدان نه گاو پروارى

آورده اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندك . جماعتي آهنگ گريز كردند . پسر نعره زد و گفت : اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيكبار حمله آوردند . شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند . ملك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد . برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام كشيد و گفت : محال است كه هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان بگيرند.

كس نيابد به زير سايه بوم

ور هماى از جهان شود معدوم

پدر را از اين حال آگهي دادند . برادرانش را بخواند و گوشمالي بجواب بداد . پس هريكي را از اطراف بلاد حصه معين كرد تا فتنه و نزاع برخاست كه :ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.

نيم نانى گر خورد مرد خدا

بذل درويشان كند نيمى دگر

ملك اقلیمی بگيرد پادشاه

                                                                                                       همچنان در بند اقليمى دگر 

سخنان کوروش کبیر...

  1. دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
  2. خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم راتوانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن.
  3. اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
  4. آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولتاست .
  5. وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکرمی کنند، نه رفتار و عملکرد شما.
  6. سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد.
  7. اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را میگیرید که همیشه می گرفتید .
  8. افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوتانجام می دهند.
  9. پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری باچند نفر.
  10. کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .
  11. کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .
  12. انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
  13. همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل درباشد.
  14. تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .
  15. دشوارترین قدم، همان قدم اول است .
  16. عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .
  17. آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .
  18. وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آننخواسته اید .
  19. من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد
  20. من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.کوروش کبیر

نجوای فرانسیس قدیس:

پروردگارا مرا ابزار آرامش خویش قرار بده.

بگذار در هر جا که نفرت است، عشق دِرو کنم

و هر جا آسیب است عفو،هر جا شک است ایمان،هر جا نومیدی است امید،هر جا تاریکی است نور وهرجا غم است سرور.

ای پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتر در پی تسکین باشم تا آرام شدن.

همانطور که میفهمم ، فهمیده شوم

همانطور که دوست دارم، دوست داشته شوم

زیرا در اثر دادن است که دریافت می کنم.

در اثر بخشیدن است که بخشیده می شوم.

در مرگ خود است که در زندگی جاودان متولد می شوم.

هلن كلر :

شادكامي نه از برون

كه از درون فرا مي رويد .

شادكامي آن نيست كه مي بينيم و لمس مي كنيم ،

و يا چيزي كه ديگران برايمان انجام ميدهند و شادمان مي سازند

شادكامي آن است كه ما

مي انديشيم ، حس مي كنيم و انجام ميدهيم

نخست براي ديگر همنوعان

و سپس براي خود .

کنفوسیوس : 

  با فقیر ترین افراد چنان با احترام روبرو شو که گویی در مقابل سلطان هستی

 

هر کس ملامت بر او استیلا یابد آسایش از او دوری گیرد.

اگر در رنج باشم و منتظر آسایش بهتر از آن است که آسوده باشم و منتظر رنج.

بدترین مردم کسی است که مردم از ترس، او را احترام کنند.

نقل است از حسن بصری که فرمود:مستی را دیدم که در میان وحل "گل ولا ی" میرفت افتان وخیزان.گفتم :قدم ثابت دار تا نیفتی.گفت:تو قدم ثابت کرده ای با این همه ادعا؟اگر من بیفتم مستی باشم به گل آلوده بر خیزم وبشویم .این سهل باشد.اما از افتادن خود بترس."    

"تذکره الاولیاء عطار نیشابوری"

کریشنا مورتی:

 

چنانچه شما حسود باشيد، معلوم است كه اين احساس شما عشق نيست. اگر شما در ترس و نگراني به سر ببريد، روشن است كه در حالت عشق نيستيد. وفتي كسي را زير سلطه و نفوذ خود در مي آوريد، اين ديگر عشق نيست. وقتي از عشق صحبت مي كنيد و به اداره مي رويد و ديگران را اذيت مي كنيد، اين هم عشق نيست. پس وقتي دانستيد كه چه چيز عشق نیست و اين ها را كنار گذاشتيد، البته نه به صورت ظاهري و بلكه به صورت واقعي و در زندگي شما اثري از ترس و نفرت مشهود نبود، مشخص است كه اين ديگر عشق است.

آرش کمانگیر‌

برف می‌بارد،
برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه‌ها خاموش،
دره‌ها دلتنگ،
راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،
یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،
ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

آنک آنک کلبه‌ای روشن،
روی تپه، روبروی من. . .

در گشودندم.
مهربانی‌ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعلۀ آتش،
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ‌های گُل،
دشت های بی‌در و پیکر؛
 
سر برون آوردن گُل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غمِ انسان نشستن؛
پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

کار کردن، کار کردن،
آرمیدن،
چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 گاه‌گاهی،
زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،
قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛
بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،
در کنارِ بام دیدن؛

یا شبِ برفی،
پیشِ آتش‌ها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیر مرد آرام و با لبخند،
کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله‌ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو، ای انسان؛
جنگل، ای روییده آزاده،
بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،
آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .
سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،
ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.
کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.
او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود.
روزگار تلخ و تاری بود؛
بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.
دشمنان، بر جانِ ما چیره.
شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.
بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگارِ ننگ.
غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان‌های خاموشی،
می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

ترس بود و بال‌های مرگ؛
کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

مرزهای مُلک،
همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.
بُرج‌های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.
هیچ دل مهری نمی‌ورزید.
هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.
هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛
آسمان اشک‌ها پُربار.
گرم‌رو آزادگان دربند،
روسپی نامردمان در کار . . .

انجمن‌ها کرد دشمن،
رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.
نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،
ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ
یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .
چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:
« آخرین فرمان،
« آخرین تحقیر . . .
« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.
« گر به‌نزدیکی فرود اید،
« خانه‌هامان تنگ،
« آرزومان کور . . .
« ور بپرد دور،
« تا کجا؟ تا چند؟
« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛
چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید
از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.
برف روی برف می‌بارید.
باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

ـ «صبح می‌آمد.»
پیرمرد آرام کرد آغاز.
ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،
دشت نه، دریایی از سرباز . . .
 
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛
باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛
کودکان، بر بام،
دختران، بنشسته بر روزن،
مادران، غمگین کنارِ در.
 
کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.
خلق، چون بحری بر آشفته،
 به‌جوش آمد،
خروشان شد،
به‌موج افتاد؛
بُرش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد.

«منم آرش!»
ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ
« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
« اینک آماده.
« مجوییدم نسب،
« فرزند رنج و کار،
« گریزان چون شهاب از شب،
« چو صبح آمادۀ دیدار.

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
« شما را باده و جامه
« گوارا و مبارک‌باد!
 
« دلم را در میان دست می‌گیرم.
« و می‌افشارمش در چنگ؛
« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛
« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛
« که جامِ کینه از سنگ است.
« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

« در این پیکار،
« در این کار،
« دلِ خلقی است در مُشتم.
« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.
« کمانِ کهکشان در دست،
« کمان‌داری کمانگیرم.
« شهابِ تیزرو تیرم.
« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.
« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.
« مرا تیر است آتش‌پر.
« مرا باد است فرمانبر.
« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.
« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
« در این میدان
بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،
« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
« به صبح راستین سوگند!
« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!
« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛
« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.
 
« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،
که تن بی‌عیب و جان پاک است.
« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛
« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.
نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

« ز پیشم مرگ،
« نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
« به‌هر گامِ هراس‌افکن،
« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.
« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،
« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛
« به‌رویم سرد می‌خندد؛
« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،
« و بازش باز می‌گیرد.
 
« دلم از مرگ بیزار است؛

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.
« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،
« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.
« همان بایستۀ آزادگی این است.

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،
« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.
« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش
«
گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.
« پیش می‌آیم.
« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.
« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند

نیایش را
، دو زانو بر زمین بنهاد.
به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:
 
« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!
« برآ، ای خوشۀ خورشید!
« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.
« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

«
چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،
« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،
« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،
« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگو بو خواهم.

«
شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،
«
که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،
« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،
« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،
« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

«
غرور و سربلندی هم شما را باد!
« امیدم را برافرازید،
« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.
« غرورم را نگه دارید،
« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
.
تو گویی این جهان را بود با گفتا
رِ «آرش» گوش،
به یا
لِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.
هزاران نیز
ۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام
؛
دختران بنشسته بر روزن
؛
مادران غمگین کنا
رِ در؛
مردها در راه
.
سرود
بی‌کلامی، با غمی جانکاه،
ز چشمان برهمی شد با
نسیمِ صبحدم همراه.

کدامین نغمه
می‌ریزد،
کدام آهنگ
آیا می‌تواند ساخت،
طنین گا
م‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟
طنین گا
م‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
،
راه وا کردند
.
کودکان از با
م‌ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند
.
پیرمردان چشم گرداندند
.
دختران
، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند
.

آرش
، اما همچنان خاموش،
از شکا
فِ دامنِ البرز بالا رفت.
وز پی او
،
پرد
ه‌های اشک پی در پی فرود آمد

بست
یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،
خنده بر لب
، غرقه در رؤیا.
کودکان با دیدگان خسته و
پی‌جو،
در شگفت از پهلوا
نی‌ها.
شعله‌های کوره در پرواز.
باد در غوغا.

ـ «
شامگاهان،
را
ه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،
باز گردیدند
.
بی‌نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی
بی‌تیر.
 
آری
، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صدهزاران
تیغۀ شمشیر کرد آرش.
تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،
به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
.
و آنجا را
، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
.

آفتاب،
در گریز
بی‌شتابِ خویش،
سا
ل‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب
،
بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،
در د
لِ هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد
.

آفتاب و ماه را در گشت
،
سا
ل‌ها بگذشت.
سا
ل‌ها و باز،
در تمام
پهنۀ البرز،
وین سراسر
قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،
وندرون در
ه‌های برف‌آلودی که می‌دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛
نا
مِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،
و نیا
زِ خویش می‌خوانند.
 
با دهان
سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛
می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،
می‌دهد امید.
می‌نماید راه

در برون کلبه
می‌بارد.
برف
می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.
کو
ه‌ها خاموش.
در
ه‌ها دلتنگ.
راه
‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

کودکان دیری است در خوابند،
در خواب
است عمو نوروز.
می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.
شعله بالا می‌رود، پُر
سوز

 بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                       بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                             کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز                               باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو                              آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست                   وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه هاست              آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل ست بی وفا                     من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی زنم                                 دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود                      آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                       شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او                          آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول                        آن های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                              مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر                     کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما                            گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد                             کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست                  آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو وآز                         از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد                         کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار                     رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می گوید آن رباب که مردم ز انتظار                         دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی ست                    وان لطف های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف                        زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز روز شرق                        من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

 

"بر گرفته از دیوان شمس تبریزی"

"بدون توضیح"

جناب آقای مسعود قنبری یکی از شاعران وادیبان کرد کلهری هستند که در عرصه ادبیات حق ویژه ای را ادا کرده اند .در کتاب "گوورانییه یل وا"شعر شه مشه مه کووره ک شاهکاری است .آنجا که خفاش بزرگ  بدریخت روی سنگی نشسته  وماه را در دستانش می فشارد  وبه طرف دهانش برده وگاز میزند وبا صورت بی ریخت  و پرمویش وچشمان قرمز وکوچکش ُچک چک خون  از دور دهانش جاریست.و..........

وقتی داد می زند بگیرید.بیارید. چشمهایشان. زبانشان.....واقعا زیبا سروده اند که در اینجا مجال صحبت در مورد آن نیست انشاءاله در فرصتی دیگر .بحث ما امروز در باره شعر زیبای مزگانی است.

زمسانه و

شه واره و

کریوه

وه فر لچ ناسه ده رانه وه

یه کی وه گورمیچه

ده ی له ده روه چه گه:

"ها!...

خاوه ن مال!هه سه دان؟"

ریوار بی په لاماریگه؟

یاخه م بیکه سیگ؟

یا خوه زییه و  ورسگیگ؟

نیه زانم!

له ینوو ده ی له ده ر

-"ها!...

خاوه ن مال هه سه دان؟"

هه نای ده ر واز که م

دوینم شیعر یگه!!

بی هه لوه لا، هه ی هلای ناو که ی

وه هه لپه دره کی

په رت بوو له باو شم

بویه سه که وتولگ

ده س په لی رچگیاس!

ئاونگ ئه سره یلی

له رو بژانگه یلی

زه نگوو له به ساس

زویزی،

په ره یگ قاقه ز ئرای خه مه و

نویسمه ی بانی

چوار تای که م و

له وه ر قه وم شارمه وه ی

گاهه س،

گه رمه و بوو د وهاز بایده و پی

سه ر نه یده بان ۰سینگم

له بن گووش دلم،

وه هناسه بره کی،

وه له رزه له رز،

وه خوه شله خوه شی،

ئویشی :

-"وه هار...

وه هار له پیشت ئی کویه

له پای کیه نییگ

باروه نی خسییه و

گول سوو،

ئرای ئیره تی...!!"

یه ئویشید و

هناسی  هه لکیشیدو

گیانی ده ر چوود!!

ترجمه فارسی:

زمستان است

شب سیاه و

سردو طوفانی است

برف لبانش رابه درب خانه چسبانده است

یکی با مشت به پنجره می کوبد

آهای ....

صاحب خانه زنده اید؟!!

رهگذر بی خانمانی است؟

یا غم غریب بی کسی است؟

یا کاش گرسنه ای؟

نمی دانم

دوباره به در می کوبد

آهای...

صاحب خانه زنده اید؟!!

وقتی در را باز می کنم،

می بینم شعریست !!

هراسان به داخل می خزد

وسراسیمه

خود را به سینه ام پرت می کند

از سرما کبود شده

دست وپایش یخ بسته!

آونگ اشکهایش

از روی مژه هایش

زنگوله بسته

فورا

تکه کاغذی پهن کرده

ورویش می نویسم

چهارتایش کرده و

در جیبم پنهانش می کنم

شاید

گرم شود وتوانی  بگیرد

سرش را روی سینه ام می گذارد 

آرام در گوشم

با نفسهای بریده

با تب و لرز

با شادمانی

می گوید:

بهار

بهار درپشت این کوه

در پای چشمه ای جوشان

بارو بنه اش را پهن کرده و

صبح زود

به اینجا می آید...!!"

این را می گویدو

آه بلندی می کشد و

چشمانش را می بندد!!!

می میرد.

البته از اینکه آنطور که باید ترجمه نشده پوزش می خواهم .غرض بیان مطالبی است که می خواهم خوانندگان  غیر کرد هم متوجه شوند.

"یک روز صبح در تنه درختی پیله ای را یافتم،درست در آندم که پروانه قشر پیله را دریده وآماده بیرون پریدن بود .مدت مدیدی انتظار کشیدم ،اما پروانه زیاد درنگ می کرد ومن شتاب داشتم ،خشمگین بر آن خم شدم وبا نفس شروع به گرم کردن آن کردم.بی تابانه پیله را گرم کردم ومعجزه باآهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی می دهد در برابر چشمان من روی داد،پیله باز شد وپروانه در حالی که خود را می کشید از آن بیرون خزید ومن وحشتی را که در آن احساس کردم هرگز از یاد نمی برم،بالهای پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمام نیروی جسم نحیف ولرزانش می کوشید که آنها را از هم بگشاید من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش می کردم،ولی بیهوده بود ،بلوغی صبورانه لازم بود وباز شدن بالها می بایست آهسته در برابر پرتو خورشید صورت بگیرد.اکنون دیگر خیلی دیر شده بود ،نفسم من پروانه را وا داشته بود که پژمرده ونزار پیش از وقت ظاهر شود .مایوس وبیحال تکانی به خود داد وچند ثانیه بعد در کف دست من جان سپرد.این نعش کوچک به گمان من بزرگترین باریست که بر دوش وجدان خود دارم،زیرامن امروز خوب می فهمم که تعدی به قوانین طبیعت کفر محض است،ما نباید شتاب کنیم.نبایدبیتابی از خودمان  نشان بدهیم ،وباید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.

"قسمتی

 از کتاب زوربای یونانی نوشته نیکوس کازانتزاکیس"

رویای شکسته

همان گونه که بچه ها با چشم های گریان ،اسباب بازیهای شکسته

خود را برای تعمیر وبازسازی نزد ما می آورند،

من نیز رویاهای شکسته ام را پیش خدا بردم

چرا که او دوست من بود

اما به جای این که او را با صلح وآرامش تنها بگذارم

تا کارش را انجام دهد

در اطراف او پرسه زدم وکوشیدم با راه و روش خود او را کمک کنم

سرانجام کوشیدم آنها را پس بگیرم و گریان گفتم

چگونه می توانی تا این حد آهسته پیش بروی ؟

او گفت :فرزندم چه کار می توانم بکنم،تو هرگز اجازه نمی دهی که

کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود"       "لورتا برنز"

این نوشته از دو دیدگاه مختلف یکی "کازانتزاکیس"  با دیدگاه مارکسیستی ،به دنبال تجربه همراه اتفاقی بافردی به نام زوربا در جزیره ای دور دست به دنبال کاوش ذغال سنگ و دیگری دید گاه عارف  و متفکر و روشندل وعاشق نو ر "وین دایر" که هر دو با دید گاه عارفانه خود این را به ما می آموزند که بایستی سیب  به مرحله رسیدن برسد که از درخت بیفتد.

سیر تکاملی در تمامی  مراحل رشد خو د همیشه پیرو قوا نین مشخصی بوده است که عدول از این قوانین همیشه  نتیجه معکوس می دهد .

در داستان پیله و پروانه داخل آن اگر قوانین تکاملی رعایت می شد و ما با دخالت نا بجای خود در باز شدن پیله کمک نمی کردیم  و صبورانه برخورد کرده ومنتظر بالندگی و رشد به موقع پروانه می شدیم پروانه زنده می ماند واکنون سنگینی  مرگ پروانه نگون بخت بر دوش ماسنگینی نمی کرد .

حکایت سربازی که بعد از پیروزی بر دشمن بدون هیچ گونه تعمقی  تا شهر می دود تا خبر پیروزی را به مردم شهر برساند و وقتی که می رسد فقط می تواند بگوید پیروز شدیم ،وبعد می میرد .سرباز پیروز اگرکمی صبر و بردباری به خرج می داد و با مشورت هم قطاران و فرماند هان بهترین راه رساندن خبر پیروزی راانتخاب می کردند هیچ وقت ناکام نمی شد و شادی پیروزی را با بقیه مردم شریک می شد.

در شعر مزگانی جناب مسعود قنبری قطعه شعر ما یکه وتنها خود را به آب و آتش می زند از باد و باران عبور میکند.از کوههای برفی می گذرد ،و زمانی که به مقصد می رسد فقط می تواند بگو ید فردا بهار می آید و بعد می میرد .که اگر بردباری را می آموخت وصبر می کرد ودرسهای آموخته را مرور می کرد ،اکنون سوار بر بال پروانه طبل زنان آوای فرشته آسای سمفونی کائنات را می خواند .وبه خواب رفتگان را بیدار می کرد.همان آوایی که نیکوس کازانتزاکیس نویسنده را در بیابان سوزان با کارگری ساده ولی روشن ضمیر و دانا -به دانایی جهان آشنا کرد .وین دایر عارف وعاشق وشوریده سر غرب که بزرگ شده در دانشگاه صبروبردباری وقناعت است را در پرورشگاه هم ساز و همنوا نمود.

همین آوای آسمانی عطار را با دیدن رقص پنبه در دستان پنبه زن به سماع در میدان شهر وا میدارد و...

پس برای رسیدن مژده بهار و بال پروانه و.......لازمه آن بردباری، صبر ، قناعت،عشق،تسلیم و تسامح و آموختن وآموختن.......و بعد اقدام کردن است.

بدیهی است که بایستی آموخت و آموخته ها رامرور کرد .باید قوانین علم و عشق را آموخت و گام به گام تمامی مسیرها را پیمود ،تا سمفونی اساطیری کائنات را به گوش همه رساند ،تا دیگر کمتر شاهد مرگ شعر و پروانه زیبا در دستان ناشی ونا آزموده خود باشیم.