با توجه به اینکه ما در عصر ی زندگی میکنیم که جوامع وملل هر روز به هم نزدیکتر شده وشعار دهکده جهانی علیرغم  مخالفتهای بسیاری از حاکمان در شرف تحقق است .دیگر صحبت در باره یک ملیت خاص فقط جدا سازی فرهنگ هاومردم ازهم می تواند باشد .زیرا مردم جهان با هر زبان و ملیتی می توانند دوست و برادر هم باشند واز فرهنگ وادبیات غنی یکدیگر استفاده کنند.پس من بر خودم لازم میبینم که در راستای این حرکت جهانی با حفظ هویت ملی و دینی وقومی از ادبیات .هنر .عرفان .و... ملل مختلف بهره جسته و در این وبلاگ از آن استفاده نمایم.تا شاید بتوانم در این برهه زمانی دینی ادا کرده باشم.تا هر کس با هر سلیقه  ودیدگاهی از آن استفاده کند.  درج مطالب متنوع در وبلاگ را به حساب پراکنده گویی نگذارید زیرا این وب مختص یک مسیر محدود نیست ومن دوست دارم در تمامی زمینه های ادبی وهنری وعرفانی چه در ادبیات کردی وچه در ادبیات فارسی بنویسم زیرا اعتقاد بنده این است که ادبیات این دو زبان از هم جدا نیستند و وجوهات مشترک آنان طی هزاران سال در هم گره خورده است .وهر کسی که بخواهد این دو زبان را ا ز  هم تفکیک کند نسبت به زحمات هزاران ساله این ملت  ظلم روا داشته است.بیاییم با کنار گذاشتن تعصبات خشک وناسیونالیستی خود را ازحصار تنگ نظری های قومی رها نموده واز اقیانوس بیکران علم وادب فرهنگ های دیگر اقوام ایرانی ودیگر ملل  بهره جوییم.به امید آنروز

حکایت از گلستان سعدی:

ملك زاده اي را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروي . باري پدر به كراهت و استحقار درو نظر مي كر د . پسر بفراست استيصار بجاي آورد و گفت : اي پدر ، كوتاه خردمند به كه نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر .

اشاة نظيفة و الفيل جيفية.

3اقل جبال الارض طور و انه

لاعظم عندالله قدرا و منزلا

آن شنيدى كه لاغرى دانا

گفت بار به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعيف بود

همچنان از طويله خر به

پدر بخنديد و اركان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.

تا مرد سخن نگفته باشد

عيب و هنرش نهفته باشد

هر بیشه گمان مبر نهالى

شايد كه پلنگ خفته باشد

شنيدم كه ملك را در آن قرب دشمني صعب روي نمود . چون لشكر از هردو طرف روي د رهم آوردند اول كسي كه به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت :

آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من

آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري

كان كه جنگ آرد به خون خويش بازي مي كند

روز ميدان وان كه بگريزد به خون لشكري

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني مردان كاري بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :

اى كه شخص منت حقير نمود

تا درشتى هنر نپندارى 4

اسب لاغر ميان ، به كار آيد

روز ميدان نه گاو پروارى

آورده اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندك . جماعتي آهنگ گريز كردند . پسر نعره زد و گفت : اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيكبار حمله آوردند . شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند . ملك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد . برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام كشيد و گفت : محال است كه هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان بگيرند.

كس نيابد به زير سايه بوم

ور هماى از جهان شود معدوم

پدر را از اين حال آگهي دادند . برادرانش را بخواند و گوشمالي بجواب بداد . پس هريكي را از اطراف بلاد حصه معين كرد تا فتنه و نزاع برخاست كه :ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.

نيم نانى گر خورد مرد خدا

بذل درويشان كند نيمى دگر

ملك اقلیمی بگيرد پادشاه

                                                                                                       همچنان در بند اقليمى دگر